عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

افسردگی دختر نازم

سلام .  حتی نوشتن این مطلب هم داره قلبمو تیکه تیکه میکنه. عسل جونم ماه من مهربون من دورت بگردم من زندگیم. این غربت سرنوشت ماست. ناراحت نشو. فقط صبور باش و تحمل کن عزیزم. خدا جونم میبینی دخترم چقدر داره اذیت میشه؟ صدای گریه های شبانه شو میشنوی؟ خدا جونم عسل از اولاد پیغمبره. معصوم و پاکه دلش کوچیکه زود میشکنه. تورو قسم  میدم به پاکی حضرت فاطمه بهش صبر بده. نمی دونم دیگه چیکار کنم. بخدا دیگه بریدم. کم آوردم. همش بهونه میگیره. امروز بریدیمش پیش روانپزشک یکم دارو داده.  قراره تختش رو هم بیاریم تو اتاق خودمون تا با هم بخوابیم. دکتر گفت نباید بذاریم که احساس تنهایی بکنه. همیشه عسل برای اتاقش...
30 ارديبهشت 1393

روز پدر و سفر تبریز

روز پدر رو خونه ی خودمون بودیم و برای شام رفتیم کباب خوردیم. فردای اون روز یعنی چهار شنبه هم قرار بود من و عسل بریم تبریز.* صبح روز چهارشنبه رفتیم تبریز و ساعت 10 صبح خونه ی مامان جون بودیم. بعد از خوردن صبحونه عسل به همراه دایی جون رفتن خونه ی خاله معصومه.  بعد از اومدن اونا من به همراه مامان جون رفتیم بازار تا برای بابا ی گلم کادو بگیرم. عسل هم با دایی جون موندن خونه. همسر نازنینم مرد من روزت مبارک پدر مهربان و جانسوزم روزت مبارک.   روز جمعه هم به همراه مامان جون و خاله جون من رفتیم باغ. انقدر داشت به عسل خوش میگذشت که اصلا صداش هم در نمی یومد. دورت بگردم من . اینم عکسای عسل جونم:   ...
29 ارديبهشت 1393

دوچرخه ی عسل جونم

سلام به همه ی دوستای ناززززززززززززززززززززم بالاخره بنده اومدم با کلی حرف دو روز مونده به روز پدر رفتیم بازار تا بابا برای عسل جونم دوچرخه بخره. رفتیم یه چند تا دوچرخه دیدیم براش و بالاخره یه دوچرخه تصویب شد.   اینم عسل مامان سوار بر دوچرخه                                                                 &nb...
29 ارديبهشت 1393

سوپرایز از طرف مهد عسل

دیروز اومدم ببینم چند تا نظر دارم دیدم مدیر مهدشون برای عسل جونم پیام گذاشتن. خیلی خوشحال شدم. همونطور که مدیر مهدشون خانم بهلولی اظهار دلتنگی کرده بودن ما هم خیلی خیلی دلمون براشون تنگ شده. راستی خانم بهلولی زحمت کشیده بودن و برای عسل جونم چند تا عکس فرستاده بودن که منم اونارو تو ی وبلاگش ثبت میکنم.  خانم بهلولی عزیزم ممنون.                           اسم این دوست عسل هم عسله.                      ...
14 ارديبهشت 1393

عسل و طوطی

عسل مامان عاشق حیوانات هستش. خاله مریم یه طوطی ناز با یه مرغ مینا گرفتن.   عسل اولش از طوطی میترسید. ولی بعدش به کمک بابا نازش کرد و بعدش هم که دیگه بغلش کرد. فدات بشم من دختر شجاعم.  من خودم که میترسیدم و اصلا بهش دست هم نزدم.   اینم چند تا عکس از عسل و طوطی                                                           &nbs...
14 ارديبهشت 1393

عسل و عرفان جونم

فردای حنا بندون من و بابا می خواستیم بریم بیرون تا به کارامون برسیم. شما رو هم گذاشتیم خونه ی خاله معصومه تا با عرفان کوچولو نفس و ماه من بازی کنین. اولش با هم خیلی خوب بودین ولی مثل اینکه یکم بعد آبتون تو یه جوب نمی نرفت. فدای دوتانونم بشم من فرشته های ناز من.                                          قربون اون خنده های شیرینت بشم من عزیز دلم. این عرفان منه             &...
14 ارديبهشت 1393

حنا بندون

سلــــــــــــــــام به عزیزای دل خودم. این چند روزی که نبودیم رفته بودیم تبریز که به خانواده هامون سر بزنیم. * * روز دوشنبه حنابندون دختر دایی مامانم الهام جون بود . عسل انقدر ذوق عروسی رو داشت که حد و اندازه نداشت.   بیشتر از اون ذوق پوشیدن لباس عروسش رو داشت. فدات بشم من عروس زیبای تابستون. دختر تابستونی من.عشق من نفس من زندگی من خلاصه رفتیم حنا بندون و جاتون سبز خیلی خوش گذشت بهمون مخصوصا به عسل جونم. کلا داشت می رقصید و خوش میگذروند. دوبار هم که چراغارو خاموش کردن و رقص نور و دود بود عسل کلا تو آسمونا بود. انقدر خسته شده بود که شب تا رسیدیم خونه زودی خوابش برد خدایا شکرت که به دخترم خوش ...
14 ارديبهشت 1393

بازی با رنگ انگشتی

ســـــــــــــــــــلام به همه ی دوستای گلم امروز صبح بعد صبحونه قرار شد عسل رو ببرم حموم. از یه طرف عسل عاشق آبه و از طرف دیگه هم به خاطر رفتار های خوبش بهش قول داده بودم که رنگ انگشتی ببره حموم و روی دیوار نقاشی کنه. خیلی ذوق داشت و نزدیک نیم ساعت فقط با رنگ بازی کرد.  اینم عکساش:                                                           ...
5 ارديبهشت 1393

بازدید از تانک بابا

رزو چهارشنبه عسل و بابایی رفتن پادگان که نمایشگاه تانک و اسلحه بود رو با هم نگاه کنن. عسل هم که اینجور چیزارو تا حالا از نزدیک ندیده بود همش میگفت می خوام برم تانک بابا رو ببینم. با هم رفتن و بابا هم چند تا عکس از عسلی گرفته بود.                 فدات بشم من رزمنده ی من ...
4 ارديبهشت 1393

دختر دندون پزشکم

سلام  سلام به همه ی دوست جونای خود خودم اومدم از تصمیمات دخترم بنویسم از حرفات   از شیطنت های بچگونه اش  چند روز پیش به همراه بابا رفتیم دندون پزشکی تا دندون های بابارو ترمیم کنن. عسل قبل از اون هم همش میگفت که می خوام دندون پزشک بشم. ولی از اون لحظه ای که عسل کلا مطب دندون پزشکی رو دید همش میگفت که می خوام دندون پزشک بشم. فداش بشم من. انقدر از دکتر سوال پرسید که نگو. همش میگفت عمو دکتر این چیه ؟ اون چیه؟ دکتر کلا اینطوری بود فداش بشم من عشقمه. خلاصه دندوناتونو نگه دارین واسه دختر ما     این...
4 ارديبهشت 1393